رضا قلى خان ( هدايت )
341
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
سر موزه جرموغ است ديكر جانورى است خاكسترى رنك بيشتر در كورستان باشد و بتركيب جعل است خركمان بمعنى كمان بزرك و افزارى باشد كه كمانكران كمان حلقه را بدان چله كنند و آن دو پارچهء چوب است كه اندك خميده است بدرازى خانه كمان چون خواهند كمان را چله كنند كمان را آتشكارى كرده آهسته آهسته بر زير آن چوب پاره كشند تا درست نشيند بعد از آن به تسمه به بندند و يك روز همچنان بسته بكذارند ديكر روز چله كنند شيخ نظامى كفته تنى چون خركمان از كوژ پشتى * برو دوشى چو كيمخت از درشتى ديكر بمعنى تلهايست مانند كمان كه در سر راه كرك و شغال به خاك پنهان كنند و تيرى در آن تعبيه نمايند كه چون آن جانور پاى در آن نهد تير از كمان جسته بر او خورد و او را هلاك كند خاقانى كفته ز امتحان طبع مريم زاد بر چرخ دويم * تير عيسى نطق را در خركمان آوردهام خركواز بضم كاف فارسى چوبى باريك كه خر را بدان رانند و در لغت كواز بيان آن خواهد آمد منوچهرى كفته هست با اقلام تو شمشير شيران خركواز خركوش بر وزن سرپوش جانوريست معروف كويند مادهء آن مانند زنان حيض بيند و كياه بار تنك را نيز خرغول كويند يعنى خركوشك و غول بمعنى كوش كذشت خركوف جنسى از بوم است كه بسيار بزرك باشد شاه قاسم انوار كفته عاشق كه سمندر نبود خركوف است * صوفى كه قلندر نبود موقوف است زاهد كه نه پارسا بود نامردست * رندى كه نه شاهديش باشد يوف است خرّم بضم اول و فتح ثانى با تشديد بمعنى شادمان و خوشوقت و نام ماه دى است كه ماه دهم باشد از سال شمسى و آن مدت بودن آفتاب است در برج دلو و نام روز هشتم است از هر ماه شمسى و بنا بر قاعدهء فارسيان كه چون نام ماه و روز موافق آيد عيد كنند در آن روز در خرم روز عيد كنند و درين روز ملوك عجم جشن كردندى و جامهاى سپيد پوشيدندى و از تخت فرود آمدندى و بر فرش مىنشستندى و بار عام مىدادندى و با رعايا صحبت مىداشتند و خرمى مىكردند و بشادمانى مىكذرانيدند ديكر با اول مضموم بثانى زده نام مرغزاريست در جهان كيرى و رشيدى كفته چون اسكندر بمرد روميان و فارسيان در مدفن او اختلاف كردند كه در همان جا دفن كنند يا جسد او را بروم برند يكى از پارسيان كفت درين نزديكى مرغزاريست آن را خرم كويند و كوهى بلند است در آنجا بايد رفت و از آن سؤآل كرد هرچه جواب آيد چنان رفتار كنيم چنان كه فردوسى كفته برفتند پويان بكردار عزم * بدان بيشهكش نام خوانند خرم بكفتند و پاسخ چنين داد باز * كه تابوت شاهان چه دارى دراز كه خاك سكندر باسكندريست * كه او كرده بد روزكارى كه زيست نثر فرهنكها و نظم حكيم هر سه افسانه است اسكندر در شهر زور دركذشت و او را باسكندريه بردند و به خاك سپردند و اين لغت بمعنى خوشى غير مشدد نيز آمده هر دو درست است چنان كه حافظ كفته خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم شيخ عطار كفته چه سازى سر او چه كوئى سرود * خرم شو بدين خاك تيره فرود خرمآباد شهرى است بلرستان قريب به بروجرد به خوبى مشهور و معروف خرمدره قريهايست در راه تبريز كه كاروان در ان نزول كند خرم به وزن كرم مهرهء باشد از شيشه سياه و سفيد و كبود كه براى دفع چشم بد بر اطفال بندند و خرمك مصغّر آنست منجيك كفته ترسم چشمت رسد كه سخت خطيرى * چونكه نه بستند خرمكت بكلوبر خرمن بالفتح هر توده عموما چون خرمن كل و خرمن آتش و توده غله خصوصا و هاله ماه ظهير فاريابى كفته اى كرده كرد ماه ز شب خرمن * كريان ز حسرت تو چو باران من آرى دليل قوّت باران است * آنجا كه كرد ماه بود خرمن خرمنج بفتح اول و ضم سيم و سكون دويم و نون و جيم خرمكس را كويند چه منج بمعنى مكس باشد حكيم ازرقى كفته اى تو تبتى مشك و حسودت زرغنج * با بورتو رخشپور دستان خرمج بادا رخ حاسدت ترنجيده و زرد * سر بر طبقى نهاده پيشت چو ترنج ديكر بمعنى مفلوج آمده